نفس های نقره ای

بی منت بخوانید!

نفس های نقره ای

بی منت بخوانید!


روزگاری بود

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره؛

دشمنان بر جانِ ما چیره

شهر سیلی خورده هذیان داشت

بر زبان بس داستان های پریشان داشت؛

زندگی سنگ و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی؛

روزگارِ ننگ


+ عکس از اینجا

++ شعر از سیاوش کسرایی

+++ شایدم ما یه قصه ایم که یه بابابزرگِ پیر داره برای نوه هاش تعریف میکنه! فقط نمیدونم چرا اینقد تلخ روایتش میکنه

++++ صبح میشه این شب؟ میگن که میشه

  • نفس نقره ای

سعدی یه شعری داره که اینجوری شروع میشه


"خوبرویانِ جفاپیشه، وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و، دوا نیز کنند"

یعنی همون با ما به از این باشِ خودمون دیگه
بعد میگه

"نظری کن به منِ خسته، که اربابِ کَرَم
به ضعیفان نظر از بهرِ خدا نیز کنند
عاشقان را ز بَرِ خویش مران، تا بر تو
سر و زر هر دو فشانند و، دعا نیز کنند"

رشوه میده علنا! یعنی میدونی، میدونه خودشو نمیخوادا، ولی میگه بیا من این کارا رو که میتونم بکنم، هوم؟ نظرت؟
بعد کم کم میگه بابا من غلط، من اشتباه، من خطا، سر جدت تو بیا ولی

"تو خطایی بچه ای، از تو خطا نیست عجب
کان که از اهل صوابند، خطا نیز کنند
گر رود نام من اندر دهنت، باکی نیست
پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند"

ولی میدونی تهش چیه؟ تهش، اون گوشه موشه های دل خودش میدونه نمیشه!

"سعدیا! گر نکند یادِ تو آن ماه، مرنج
ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند؟"

  • نفس نقره ای
نمدونم این جمله لحظه ها پایدار میمونن چرا و از کجا تو ذهنم چرخ میخورد این چند روز؛ اونقدر که قول داده بودم بعد از امتحان پاتو همه کتابامو بریزم وسط و اونقدر ورقشون بزنم که بفهمم کجا این کوفتیو خوندم؛ بعد از امتحان و کُمای بعد امتحان، میدونی لعنتی وسطش از خواب بیدار شدم، میدونم که خواب گربه و مارمولکِ له شده میدیدم، ولی یادمه یه موجود دیگه م بود توی خوابم، یعنی اون وسط به خودم میگفتم ببین بخواب امکان نداره یادت بره خوابت رو، به این واضحی دیگه، ولی فقط گربه و مارمولک له شده ش رو یادم مونده :|
 امتحان رو هم زیاد چیزی یادم نمیاد، فکر کنم خواب بودم اون رو هم! آره خلاصه که بعد از امتحان و کمای بعدش، پاشدم یه دوش گرفتم و بعد سه روز موهامو شونه زدم :|
 از اون سردردای بعدِ خوابِ طولانی مدت داشتم که آدم رو ترغیب میکنه سرش رو بکوبه به دیوار؛ ولی خب احتمالا واسه اینه که من دو ماهه دارم هر صب هات چاکلتِ ترکیب شده با قهوه و خامه میخورم، و وقتی فرصت نکنم بخورم اینجوری میشم :|
خلاصه اینکه نشستم همونجوری که ماده مخدرم رو قلپ قلپ میفرستادم پایین، و داریوشم برای خودش داد میزد "تو که معنای عشقی به من معنا بدهههه ای یااااار"، هف هش دهتا کتابو ورق زدم تا کم کم مطالب تکاملِ جنین و لوپوس و تی سل بی سل رفت گوشه مغزم و با سر افتادم وسطِ قصه سلاخ خانه شماره پنج
اونجا که میگه ترالفامادوری ها مثه ما همه چیو نخطه ای نمیبینن، یعنی ستاره رو شکل یه رشته ماکارونی میبینن و آدمارو مثل هزار پا، اینجوری که اولش پاهای یه نوزاده و تهش پاهای یه سالمند! فوق العاده نیست به نظرتون؟ میدونی برای من خیلی جذابه، یعنی دلم میخواد فکر کنم اگه من اینجا شت و پت از نظر روحی و جسمی خودم رو میکشونم دنبال خودم، عوضش یکم قبل تر، نمیدونم دو هفته، یه ماه، یه سال و یا هر چی، چنتا منِ دیگه دارن خوش میگذرونن، تو همون لحظه ها! کنار آدمایی که دوسشون دارم و این میتونه آرامش بده بهم! من ممکنه یادم نیاد میکروثانیه به میکروثانیه خیلی از لحظه هارو، ولی اون که هستن؛ هوم؟
  • نفس نقره ای
یه گوشه ای تو صحن انقلاب نشسته بودم، آروم بودم؟ نه واقعا؛ آروم نبودم! یخ زده بودم! مشهد سرده، فوق العاده سرده و غریبه و دوره و پر از جداییه و پر از تنهاییه و پر از بیخوابیه!
فکر میکردم به چار سال پیش، ماه رمضون چار سال پیش؛ سحر بود، من خواب بودم؛ تاریکِ تاریکِ تاریک بود اتاق! با صدای جیغ از خواب پریدم و یه موجود سیاهِ سیاه با دو تا چشم زرد که پنجه هاش گیر کرده بود به پتوم، درست جلوی صورتم
یه گربه بود، توی آشپزخونه خواهرم ترسیده جیغ میزنه و گربه فرار میکنه و اولین جایی که میرسه اتاق منه و تختِ من کنار پنجره باز
یادمه کوچیک ترین صدایی از گلوم خارج نشد فقط میدونستم که باید برسم به بابا؛ همین! نمیدونستم اسمم چیه، اون چیه که پریده روی تخت و کی جیغ زده؛ من وحشت کرده بودم و باید میرسیدم به کانون امنیت!! 
یه ربع طول کشید برگشتن ضربان من به حالت عادی، یه ربع طول کشید که بتونم حرف بزنم و یه ربع مچاله موندم تو بغل بابا که میدونم بیشتر از من ترسیده بود از حرف نزدنِ من
بعد از اون شب، کوچیکترین حرکت و صدا و لمسی توی خواب میتونست منو بپرونه؛ و من فقط یه کار میکردم، بالشمو ورمیداشتم و میرفتم تو اتاق اونا میخوابیدم

مشهد پر از بیخوابیه و سرد و غریبه، با وجود همه لحظه های خوشی که داشتم پر از درده و دوره و سرد و غریبه! و فقط یه دلیل داره؛ کانونِ امنیتی وجود نداره
مشهد پر از احتیاطه چون کسی نیست که حواسش باشه و پر از ترسه چون کسی نیست که بشه بهش پناه برد
  • نفس نقره ای

دروغ گناهه؟ گناهه دیگه! ماستم سفیده؛ دروغ مصلحتی چی میگه؟ ماست لبو مثلا، ماستی که صورتی شده هان؟ همون ماسته دیگه! تابلوئه داری خودتو گول میزنی، ولی سگ خور! بریم سر بحث خودمون! مصلحتِ چی اصلا؟ مصلحتِ کی؟ مصلحتِ من یا تو یا عرف یا شرع یا کوفت یا زهرمار؟ چرا دروغ مصلحتی گناه نیست؟ چون صورتی شده؟ مصلحت یعنی چی اصلا؟ مقابل مفسده؟ صلاحِ کار؟ شایستگی؟ دروغ مصلحتی رو کِی میگن؟ ضرر مالی و جانی و آبرویی و جنگ و چی و چی؟ ضرر عاطفی هم داریم؟ قطعا داریم! دروغ برای جلوگیری از یک ضرر، ضربه، اتفاق یا کوفتِ عاطفیِ بزرگ؟ هوم؟ قاعدتا باید داشته باشیم دیگه! تهش هیچ راهی برای اعتراف نداره؟ منظورم اصلا اعتراف در پیشگاه خدا و عالمانِ فلان و کشیشانِ بیسار نیست! منظورم اعتراف در پیشگاه کسیه که به دلیل جلوگیری از ضررِ بزرگ و جانکاه و روح خراش و بی پدر و مادرِ عاطفی بهش دروغ گفتیم! چرا دروغ گفتیم چون مجبوریم، چرا مجبوریم؟ جنگه مگه؟ یا مثلا پای آبرو و جان و مال و کوفتِ کسی وسطه؟ خیر! البته در مورد کوفت زیاد مطمئن نیستم؛

عاطفه، عاطفه و عشق در واقعا همان کوفتِ عظیمی است که قرعه ش رو به نامِ منِ دیوانه زدند؛ البته خب ما از اول هم شانس نداشتیم، هر چیز دیگه ای هم که آسمون بار امانتش رو نتوانست کشید رو اگه واسش قرعه کشی میکردن، اسم ما در میومد!
آره عزیزم، اون موقع نمیدونم چرا کسی نمیگفته ضرر مالی، جانی، آبرویی و عاطفی!! اتفاقا از نظر من دورچینی کردن ظرفو، ولی یادشون رفته کبابو بذارن وسط!

توجیه یا دخالت در کار بزرگان یا هر چی که اسمشه، به هر حال خدای بزرگ لطفا ببخشید! ببخشید که من یه مورد دارم به حُکمت اضافه میکنم، ببخشید که که حس میکنم یادت رفته بوده خودت بگی بنویسن اینو، ببخشید که دارم چرند میگم، ببخشید که بداخلاق شدم، ببخشید که اینجوری شد، ببخشید که خیلی بد شد، حالا که خیلی بد شد، ببخشید که باید با دروغ تمومش کنم!
و ای من، ای تن، ای روح!! ببخشید که تنها کسی هستی که باید وایسی پای غلطی که کردی! ایشالا که از خجالتت دربیام!

+ کمر شکسته در طوفان؟
  • نفس نقره ای



کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

من سبز می شوم


+ عکس از اینجا

++ شعر از محمدرضا عبدالملکیان

+++ با صدای زنده یاد شکیبایی بشنوید؛ حتما

  • نفس نقره ای
٢١٤. برای خوندنِ پست قبل یا وبلاگیِ وبلاگی باید باشین، یا اونقدر محرم که بتونین رمز رو حدس بزنین!

٢١٥. یه اعتیادِ تغذیه ایِ فاجعه بار پیدا کردم، شوکول و گردو! این ترکیب رو روی میز هم بریزی، جوش میزنه حتی!! اگه تا آخر هفته ترک نشه، خودمو به یه کمپ ترک اعتیاد معرفی خواهم کرد :|

٢١٦. ستم به یاران تا چند/ جفا به عاشق تا کی؟ هوم؟؟

٢١٧. هستم، خسته هم نیستم زیاد، ولی مجال کو؟ امتحانات دیگه نزدیک نیستن، تو حلقمونن در واقع، ولی حال کو؟
علوم پایه چی میگه؟

٢١٨. من همینجا به خودم و شما قول میدم که اگه تا سوم اسفند مثل آدم درس بخونم، بعدش اجازه دارم یه عالمه فیلم ببینم، کتاب بخونم، برم بندر و هر غلطی که دلم خواست انجام بدم :| امیدواری لطفا :| مرسی :|

*بلکه ام بسیار دلتنگتون هستم
  • نفس نقره ای
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ دی ۹۵ ، ۱۸:۰۰
  • نفس نقره ای
٢٠٩. هوا بسیار بسیار سرد، کثیف، ابری و مزخرفه؛ سرماش میرسه به استخون، یه جوریه که خودشم از شدت سرما بغض کرده انگاری! ببار خب لعنتی! چه مرگته؟

٢١٠. دو تا مسئول آزمایشگاه داریم میشه به اینا ایمان آورد بخدا بسکه مهربونن! یعنی من همش دلم میخواد از کنارشون رد شم سلام کنم :))
مراقب امتحان ایمنیِ امروز بودن؛ میگفت با هم حرف نزنین از خودم بپرسین من جوابو بهتون میگم!! ردیف های آخر خیلی بچه های بدی هستن، چون با هم حرف میزنن!! اینقد جیم جیم نکنین پاشین برگه هاتونو بدین :) اینقد مهربون و با لبخند میگفت اینارو که میخواستم پاشم قربونش برم دیدم وجهه خوبی نداره :|

٢١١. یه جای خفن رفتم امروز فعلا نمتونم بگم بعدا میگم :))

٢١٢. برنامه این بود که غروب بخوابم تا دوازده بامداد!! فقط عمه ی خدا بیامرز همسایه مون بود که یهو نگران نشده بود و نگفته بود بذا زنگ بزنم ببینم این بچه کجاست :|

٢١٥. عملا کاری جز درس خوندن نمیکنم، ولی خب بازدهی در حد یه جلبک وسطِ کویر

٢١٤. من به غمگین ترین حالت ممکن شادم

تو به آشوب دلم ثانیه ای فکر نکن

  • نفس نقره ای



هزار کاکلیِ شاد در چشمانِ توست؛

هزار قناریِ خاموش در گلویِ من


  • نفس نقره ای