نفس های نقره ای

بی منت بخوانید!

نفس های نقره ای

بی منت بخوانید!

اینجوری بود که ما به جای لباس جینگول مینگول، بارونی و بوت و چتر ورداشتیم رفتیم باغِ باباجی؛ و شبش همونجوری نشستیم تو ماشین و رفتیم سمتِ باغِ اونوری؛ بارونای جنوب، اونم این فصل با کسی شوخی ندارن و واقعا نمیفهمم ما چی فک کرده بودیم که نموندیم خونه! بیس سی کیلومتر بد نبود مسیر، خیلی رویایی و این حرفا؛ بعدش یهو دو طرفِ جاده رو آب داشت می خورد و بیس کیلومتر بعدش جاده به خاطر ریختنِ پل بسته شده بود :| و پلیس ها مردم رو هدایت می کردن به جاده ای که اون مسیر رو دور میزد؛ فک کنم ما دومین ماشینی بودیم که هدایت شدیم :| این جاده هه یه قسمتی داره به اسم دره یا نمیدونم تنگه یا به زبون محلی گُدارِ کفن :| یعنی در این حد خفن و آدم کشه؛ که خب البته ما نرسیدیم بهش چون که دیگه اونجا بارونِ سیل آسا نبود، برف و اینا بود؛ یکی دو تا ماشین گیر افتاده توی برف رو نجات دادیم و دور زدیم و رفتیم قبل از اینکه برگردیم به پلیسا بگیم بابا اینوری هدایت نکنین ملت رو گیر میکنن تو برف که دیدیم عه پلیس نیست و پل ساخته شده دوباره :||| گویا یه سیلِ آنی بوده که از روی جاده رد شده و فقط شانه راه رو کنده و رفته و ما هم رفتیم و بالاخره دوازده اینا رسیدیم باغ :|

من خیلی شنیده بودم که بیست سال پیش یه بار سیل اومده و این رودخونه هممممش پر بوده و سه چار تا درخت گردوی حسابی خفن رو از جا درآورده و اینا ولی خب فقط یه رودخونه کم آبِ آروم رو دیده بودم همیشه و یه زمینِ محکم! دیشب در باغ رو که وا کردیم صدای رودخونه میومد، هیشوخت از این فاصله صداش رو نشنیده بودم، استخرِ خالی پر از آبِ گل آلود بود و دو تا شاخه شیکسته افتاده بود رو سنگفرشِ جلویِ درِ ورودی؛ رمانتیک دیگه نبود، حقیقتا ترسناک بود؛ همیشه شبا صدای روباه و گرگ میومد از رودخونه ولی دیشب فقط صدایِ عصبانیِ آب بود و بارون؛
امروز صب، ساعتای نه اینا، زمین رو یه لایه سه سانتی برف پوشونده بود، همچنان صدای رودخونه عصبانی و یه عالمه شکوفه که ریخته بود روی اون سه سانت برف؛
ظهر که یکم آفتابی شد، یکما، یکم فقط، بارونیمو پوشیدم، ساپورت پشمی و دستکش و بوت و شال و کلاه و زدم بیرون، دنبال اون درخت همیشگیه میگشتم که گوشه ریشه ش اومده بود بیرون و روش میشستم و رودخونه رو نیگا میکردم، ولی نبود، انگاری سیل دیشب اونو هم برده؛ 

پ.ن: میخواستم یه سری عکس دیگه هم بذارم ولی سرعتم اونقد لاک پشتیه که نمی ارزه واقعا :دی فعلا این دوتا رو داشته باشین؛ جاده و رودخونه ته باغ ؛
پ.ن: اون دو تا مرده تو آینه بغلِ ماشین با ما نیستن :دی
  • نفس نقره ای

قراره برای مامان جشن بگیریم، با کلی آرتیست بازی میریم کرم و رژ و عطر و آبرسان و کیف آرایش و اینا میخریم؛ با بابا هماهنگ کردیم ولی نگفتیم واسه تولد توام هست و کادوت اون وسطاست و قراره سوپرایز شی و اینا، میایم ظهر راه بندازیم که عمه اینا میان؛ حالا این وسط یَک بارونی هم گرفته بیا و ببین؛ باباجی به بابا زنگ میزنه که راهِ رسیدن به موتورِ آب بسته شده و ماشینت رو واسه رفتن تا اونجا میخوایم و بابا هم میره :/ قراره ولی تا هفت برسونه خودشو، ح و ز هم مامان و ورمیدارن میبرن مثلا واسه ح کت بخرن؛ منِ طفلی در عرضِ یه ساعت شوصون تا بادکنک باد میکنم، میز رو میچینم، کادو میکنم کادو هارو :| دونه دونه و رو هر کدوم یه پاپیون کوچولو میچسبونم، شمعارو روشن میکنم، مرا ببوس پلی میکنم، ح زنگ میزنه میگه بابا اینا باید برن جایی، به دلایلی که اونقدر اعصابم رو بهم ریخت که دلم نمیخواد بگم؛ بدو بدو همه چیو جم میکنم، میان خونه لباس عوض میکنن و میرن؛

با ز و ح و میم منچ بازی میکنیم، اسم و فامیل، هوپ حتی، پی پی پینوکیو؛ ساعت هشت میشه نه، نه میشه ده، قهوه درست میکنم، هر کدوممون رو یه مبل جم میشیم؛ میگم مبل، ح میگه مبل کیف؛ ز میگه مبل کیف مرا ببوس؛ میم میگه مبل کیف مراببوس عنکبوت؛ من میگم...؛؛؛؛؛ دوازده میشه یک؛ یک میشه دو؛ دو ربع صدای بسته شدن در رو میشنویم، چراغارو خاموش میکنیم و شمع ها رو روشن و مرا ببوس رو پلی؛ میریم تو آشپزخونه، صدای هوووووووم مامان رو که میشنویم با فشفشه و برف شادی و کیک میایم بیرون؛ ساعت سه شده! چشای همه سرخه، لهههه لهیم، صداها خش دار، ولی یه لبخند قدِ نخود رو لب هممون؛ یکیمون کمه، یکیمون دو ساله که کمه و انگاری میدونیم واسه اونه که دقیقا دو ساله که هممون می لنگیم! ولی یه لبخند قدِ نخود رو لبمونه!
من و میم و ح و ز هر کدوم یه پتو ورمیداریم و هر کدوم یه گوشه میخوابیم، هیشکی امشب نمیره تو جای خودش بخوابه؛ هیشکی مرا ببوس رو قطع نمیکنه؛

+ دیدی که سخت نیست تنها بدونِ من؟ و صبح میشود شب ها بدونِ من؟
++ سالِ خوبی داشته باشین :)
  • نفس نقره ای

خونه خیلی در هم بر همه برام؛ نه که کثیف و اینا باشه ها، ولی من اصلا نمیفهمم چی به چیه نمیفهمم کوجا برم و چیکا کنم و اصلا این همه منتظر تعطیلات بودم که چی خب؟ الان پتوپیچ رو همون تختیم که فک کنم واسه خودمه، تو همون اتاقی که سه سال پیش هم بودم؛ ولی تنها چیزی که همونجاییه که خودم گذاشته بودم، قابِ پازلِ شیرهامه؛ اون پازل کشتیه رو یادته راستی؟ تو جریان خونه تکونی آسیب جدی دیده :| بارها گفته بودم لطفا چسب بخرین و نجات بدین این لعنتیو، ولی توجه نکردن و صدای من از هزار کیلومتر اونور تر به جایی نرسید؛ حالا تنها کاری که میتونم بکنم هرگز نبخشیدنِ مسببانِ این اتفاقِ نامیمونه!

آره الان رو همون تختی که فک کنم واسه خودمه نشستم و دارم قارا کشک میخورم؛ شاید تنها چیزی باشه که بتونه از افسردگی این روزا نجاتم بده ولی قطعا اگه ادامه بدم به دست مامان در همین حالت ابدی میشم؛ جالبه بدونی که دقیقا همین الان یکی از پست های اینستامو لایک کرد :| قرار بود بخوابه و بعد که پاشد بریم یه سری خنزل پنزل بخریم!
بابا رو صب دیدم که داشت نون سنگک هارو خورد میکرد و میذاشت تو پاکت و بعد طبقه سوم فریزر، پیشرفت چشم گیری نیست به نظرتون؟
میترسم به مهدی یه کم قاراکشک تعارف کنم دیگه دست از سرم ورنداره و طمع چشمش رو کور کنه و هی بیشتر بخواد!
گفتم دکتر ط، دندون پزشکم شلوارِ آبی روشن و تیشرتِ سبزِ پسته ای می پوشه تو مطب؟ خیلی کمن آدمایی که با این ترکیب رنگ هم، با وجودِ پوستِ سبزه، جذاب میشن! مطبش پر از گلدون های رنگی رنگیه، انریکه و ادل گوش میکنه، و هی بابت دردی که ممکنه اون وسطا حس کنی عذرخواهی میکنه
دیگه اینکه مجبور شدم تو اتوبوس مهمونیِ کامی رو ببینم! تمام مدت فیلم داشتم فکر میکردم چرا شارژ گوشیم اینقد کمه و نمیتونم چشامو ببندم و آهنگ گوش کن
میخوام اگه مامان ازم پرسید کو اون همه قره قروت و کشک بهش بگم به انرژی تبدیل شد، هیچی تو این دنیا تموم نمیشه مامان!
اوضاع کسل کننده ایه! نباید اینجوری میشد

+ کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده
  • نفس نقره ای

ببین بچه؛ شب هایی رو تجربه میکنی که قد یه سال یا بیشتر طول می کشن؛ قدِ فرو ریختن بیست سالگیت و یه حسِ تازه جوونه زده ی صادقانه؛ قدِ یه کُشتیِ بزرگ با باور هات؛ اون شب ها ممکنه تو زمستون باشه، خیلی سرد؛ بعد از علوم پایه دادنت باشه، با یه دنیا خستگی؛ وخت در اومدنِ دندونِ عقلت باشه؛ با کلی درد؛ وختِ سرجِ اِل اِچ باشه، با لیبیدوی بالا؛ یا نه وختِ افتِ پروژسترون باشه، با یه عالمه خشم؛ گوش کن بچه، اهمیتی نداره که اون شب ها کی باشن و تو حالت چجوری باشه؛ اهمیتی نداره بچه؛ واقعا میگم؛ تو فقط باید یاد بگیری که تو اون شب ها فرو نریزی، همین؛

بذار یه چیزی بهت بگم بچه؛ اون شب ها تو محکوم میشی، خیلی بی رحمانه؛ ولی حتی اون شب ها هم، حتی وقتی بابتِ باورهات و شخصیتت توهین میشنوی فقط خودت رو نبین! حتی توی اون شب ها حرفی نزن که یه فرد یا باور یا رابطه یا حس زیر سوال بره؛ نابود نکن بچه؛ خاطراتت رو، لحظه هایی رو که صادقانه با کسی سهیم شدی نابود نکن! حتی اگه بی انصافانه زیرِ سوال رفتی، "تو" نابود نکن؛

شب هایی هست که با درد و خشم و لرز، زیرِ آسمون سرخ راه میری، به دمپایی های انگشتیت نگاه میکنی و انگشت های کبود از سرما و موزاییک های پشت بوم رو میشماری؛ همه خوابن و تو پنج طبقه رو هفت بار بالا میری و پایین میای و فکر میکنی؛ دنبال یه نقطه ی غلط می گردی، دنبال یه داد یه توهین یه حرکت نابه جا میگردی و پیدا نمیکنی، حتی تو آخرین لحظه؛ ته اون شب ها، وقتی که خورشید داره آروم آروم بالا میاد، میتونی با درد با خشم و با لرز بشینی، می تونی بشینی، بچه می تونی بشینی و چشات رو ببندی و بگی من تو عصبانیت کسی رو نرنجوندم، من قضاوت نکردم، من بی رحم نبودم، توهین نکردم، من شنیدم و قضاوت شدم و منِ منم، حسم و صداقتم و شعورم و همه چیزم حرف شنید ولی فقط گفتم بسه و رفتم؛ احترام گذاشتم به خودم و حسم و نابود نکردم و عذرخواهی بدهکار نشدم؛
بچه سخته، اون شب ها خیلی دیر میگذره، اون شب ها یخ میزنی، از اون شب ها تا مدت ها تلخی و تلخی و تلخی و تلخی و تلخی...
  • موافقین ۵ مخالفین ۰
  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۵:۴۵
  • نفس نقره ای

بذارین #قبل_از_هر_چیزی تموم شدن علوم پایه به همه کسایی که یک ماه، بیشتر حتی، مظلومانه نق و نوق من رو تحمل کردن تبریک بگم؛ ممنان که هی نق زدم هی امید دادین! کاملا جدی بخدا

و #بعد_از_قبل_از_هر_چیزی عبور موفقیت آمیزم رو از این آزمونِ ناقضِ حقوقِ بشر و ورود تقریبا قدرتمندانه م رو به دوره پر شکوه فیزیوپاتی به خودم و خانواده محترمم تبریک بگم

٢٣٠. اگه رشتتون تجربیه و میخواین برین هر چیزی که مربوط به علومِ تجربیه، یک بار برای همیشه یاد بگیرین که چه چیزی کجای نفرون جذب، بازجذب و یا ترشح میشه! حتی شب اول قبر هم ممکنه ازشون سوال بیاد!

بعد از صد و هشتاد تا سوال خسته و کوفته رسیدم به معارف با کوهی از شبهاتِ دینیِ طراح سوال روبه رو شدم :| تُپُل نیم ساعت وخت گرفت خوندنشون؛ دریغ از یه دونه جواب درست اونوخت :| به درجاتی از عرفان داشتم میرسیدم البته بس که فکر کرده بودم که پاسخ نامه ها رو جمع کردن متاسفانه


٢٣١. دیروز بعد از امتحان برنامه این بود که بریم کِریم! کدوم کِریم؟ پسرانِ کِریم!! بریم ناهار بخوریم و بعد بریم سینما؛ و بعد پیاده تا پارک ملت؛ طبق پیش بینیمون باید همون موقع کلید آزمون رو میذاشتن تو سایت و ما تو پارک چک میکردیم و بعد سه تا پیش آمد محتمل بود برای وقوع؛ اگه پاس شده بودیم میرفتیم شام، اگه مرز بودیم میرفتیم حرم و اگه افتاده بودیم میرفتیم خوابگاه!! که خب از اونجایی که همه چیز اونجوری نمیشه که ما میخوایم فرهاد، کلید آزمون قبل از تموم شدن فیلم رفت تو سایت و ما بدو بدو رفتیم چار قدم اونور تر لبِ حوضِ بازار کتاب گلستان نشستیم چک کنیم که سه چار تا پسر جوون اومدن که بذاریم وختمونو بگیرن؛ مام گفتیم تورو خدا ولمون کنین ما الان اصلا از نظر عصبی نرمال نیستیم و اینا؛ ولی خب به زور وختمونو گرفتن و گفتن آیا خبر دارین دکتر روحانی اومده مشهد :| ما هم گفتیم که بعله :| اونا گفتن که بهشون چی سوغاتی میدین و ما گفتیم زرررشک و زعفرون :|
و خلاصه اینکه دیدیم که جستیم از علوم پایه و رفتیم پارک ملت و بعد اومدیم خوابگاه و چیپس و ماست و یه سری بساطِ دیگه و اینا

٢٣٢. راجع به دندونم هم باید چیزی نگم و صب کنم ببینم فردا دکتر چی میگه! ولی خب امروز ظهر که مامان زنگ زده بود خیلی صادقانه گفتم که دارم از گشنگی میمیرم و سرم درد میکنه و همه دارن میرن خونه و من خسته شدمو اینا و قبل از هر اقدامی برای رفع نگرانیشون خبر رسید که تو راه مشهدن :|

٢٣٣. دندون پزشکم امروز هی از غروبِ دربند و شلوغیِ تجریش و اینا عکس میذاشت :| عمو من فردا راس پنج مطبتما :| دیر رسیدی نرسیدیا :| جم کن بیا بابا
  • نفس نقره ای

این که من دارم نمی نویسم، اصلا دلیل این که دارم درس میخونم نیست! تو ممکنه ندونی ولی من که میدونم چقدر پودرم و چقدر هیچ انرژی ای ندارم و چقدر تف به این اوضاع!

آخرین تعطیلاتم همون هفته اول آذر بود که رفتم خونه و تو اتاق موندم و برای میان ترم پاتو خوندم :|
این سه روز رو تماما پیغام لو باتری فرستادم و هی اوکی طاقت بیار رفیق رو زدم که از رو صفحه بره کنار و هی دو دقیقه بعد میاد و من پودرِ پودرِ پودرم!! اونقد که دوشنبه شب اگه اخبار استانِ نمیدونم چی یه ساعت و نیم قبل پرواز نمیگفت "امروز دوشنبه شانزدهمِ اسفندِ.." جا می موندم! و اونقدر که با ماشین رفتم فرودگاه و بعد فکر کردم من اینو چیکارش کنم حالا و به خواهرم زنگ زدم که ببین سوییچ رو میدم به نگهبان پارکینگ، کارت شناسایی همرات باشه که بگیری، کلید یدکم اگه داری ببر، کلید تو خونه جا موند، لپ تاپمم جا موند، همه کتابامم و لباس هام و هنذفری و مسواک و او پی جی و اینا :| می پرسه چی تنته؟ میگم هان؟ میگه مشهد سرده ها با مانتو نخی که نرفتی؟ چرا رفتم متاسفانه و دو ساعت بعدش ترک میخورم از سرما و حالا گلومم درد میکنه !!
به اون سه چار روزی که بعد آزمون باید بمونم و برم دندون پزشکی فکر میکنم و باز قیافم آویزون تر میشه، همه بچه ها فردا پس فردا میرن خونه و من اینجا میدونم که پودر تر از اونی میشم که هستم؛
تقریبا پنج روزه که درس نمیخونم و دلم رو خوش کردم به نودی که حداقل باید بگیرم و واقعا درس خوندن حالم رو بهم میزنه! دلم میخواد تو بازار چرخ بخورم، لباس رنگی رنگی بخرم و آلبالو بخورم و تو آینه بزرگ مغازه ها خودمو ببینم و بعدش برم پارک و آب انار بخورم، با مهدی پاندا کنگفوکار ببینم با بابا تخته بازی کنم با حسین اینا بریم اون دشته و گاز بدیم و جیغ بزنیم و یا هر چی که یکم حس خوب بهم بده؛

این خانومه که میاد واحدهای زوج رو جم میکنه داشت به اون خانومه که واحدای فرد رو جم میکنه تلفنی میگفت که آماده باش میخوام بیام پایین برات یه جوک درجه یک بگم و غش غش خندید! میخواستم بگم میشه برای منم بگی و اونقدر بغضی و آماده گریه کردنم که بیخیال شدم :/

+ مرسی اگه دعا کنین امتحان فردا خوب بگذره و این اسفندِ لعنتی بره پیِ کارش!
++ عنوان واسه این اینه، که همش تو ذهنم می چرخه و من نمیدونم چیکارش کنم ولی تو میدونی که قانونِ علیّت، کلیّت داره نه؟
+++ من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک، کاش نگویی که خبر یادت نیست

  • نفس نقره ای
غمِ هجران به سوّیت تر این قسمت کن
که این همه درد به جانِ منِ تنها نرسد

+ برسد به دستِ مسئولِ مربوط، اداره ی غم، واحدِ هجران، بخشِ تقسیم
  • نفس نقره ای

 ساعت چار صب هیشکی از هیچ پنجره ای هیچ جا رو دید نمیزنه! واسه همین می تونی چارزانو بشینی لب بالکن و نیدو و قهوه و شکلات تخته ای رنده شده بخوری!

هر چیزی رو که فک میکنم یه حلالیت نسبی داره میندازم تو آب داغ و هم میزنم و میذارم تو یخچال تا دماش بیاد پایین و یادم میره و باز میارم بیرون و صب میکنم برسه به دمای بزاق!! و بعد میخورم!
هر هشت ساعت یه دونه ژلوفن می خورم و باز پخش میشم رو زمین بغلِ گریزلی (خرسِ قهوه ایِ پشمالویِ مهربون و بی توقعِ من!) و درس میخونم! گلوکزم رو از عسل حل شده توی چای و پروتئین و ویتامین ها و ریز مغذی ها رو از نی دو و شیر خشک میگیرم و هر هشت ساعت یه ژلوفن می خورم و هر از گاهی اون وسطا یه نوافن یا هر مسکنی که به دستم میرسه! و چه خوبه که تنهام و هیشکدوم از اعضای خونواده پزشک پرورمون نیستن که برام عوارض اِنْ سِیْد ها رو دیکته کنه!!
مسواک فقط برای فکِ پایین اشکم رو در نمیاره و دهان شویه بدمزه رو نمیفهمم چقدرش رو میخورم و چقدرش رو تف میکنم!
خودم می تونم لامپ رو عوض کنم و سوسک بکشم و سرِ چسبناکِ ظرفِ عسل رو وا کنم! می تونم از گشنگی و درد نمیرم و افسرده نشم و درس بخونم و دو ساعت خواب برام کافی باشه! می تونم یک روز تمام با هیشکی حرف نزنم و تلویزیون رو روشن نکنم و درِ تراس رو قفل نکنم و شب هیچ چراغی رو روشن نذارم و با صدای رعد و برق سکته نکم!

ساعت چار صب لب بالکن چارزانو نشستم و نیدو و شکلات و قهوه خوردم؛ رو بندِ تراس رو به رویی یه سری پارچه گل گلی آویزون بود؛ فک کنم رومیزی بودن یا پرده یا نمیدونم، هر چی که برای عید می شورن و میندازن که خشک شه؛
من از اون سال که کنکور داشتم دیگه وخت نکردم به مامان اینا کمک کنم خونه رو جم کنیم یا لباس عید بخرم، امسال تصمیم داشتم یه عالمه چیز میز بخرم و اینا، ولی خب مثکه نمیشه باز؛ تا بیست و پنجم مشهدم و بعدش هم قراره دکتر خبر بده اگه بود سه تا دندون عقلم رو جراحی کنم و شرّشون رو بکنم!

ساعت چار میشه رو مبلِ تک نفره خوابید، تو آشپزخونه یا وسط سالن بدونِ پتو و بالش؛
ساعت چار چایی ها خوشمزه ترن، دندون ها بیشتر درد می کنن، همه خوابن به جز رومیزی هایی که برای عید شسته شدن؛ ساعت چار صب آناتومی آسون تره، بندر خنک تره، گریزلی چشاش خوابالو تره و در تراس میگه منو نبند، هوا به این خوبی؛ ساعت چار دلتنگی مثه دندون درد تیر میکشه ولی مرغ عشقا سرشون رو گذاشتن رو شونه هم و خوابیدن

بعدا نوشت: عکس محض بهتر متوجه شدنِ آنچه وی میخورد، آنچه می خواند و آنجا که میخوابد :دی
  • نفس نقره ای

فکر میکنم دیگه باید بگم که امشب تنها دلیلم برای فرار از زندگیِ تک پرانه رو از دست دادم؛ من امشب با سریع ترین هیولایِ چندش آورِ زندگیم رو به رو شدم و شکستش دادم؛ دستآوردِ (بخوانیم بنویسیم جدید میگه اینو جدا باس بنویسیم یا سرهم؟) فوق العاده بزرگی بود؛ اونقدر هیجان انگیز که هر چی مُسکِن زده بودم پرید :|

خیلی اوضاعِ بدیه، جدا میگم، نتایجِ آزمون هایی که میزنم هی و هی نا امید ترم میکنه؛ صد و پنجاه صفحه خلاصه نوشتم و شیش تا درس رو حذف کردم؛ و متنفرم، در این مقطع از زمان حالم از همه چی بهم میخوره، حتی قارچ حتی خیارشور، حتی سرلاک، حتی همه چی، البته چیزی هم نمی تونم بخورم؛ و در کل باید بگم که اوضاع به طرز نا امید کننده ای نا امید کننده ست :| شاید فکر کنی من خفن تر از اینم که یه علوم پایه اینجوری دیس ایبلم کنه؛ ولی خب باید بهت بگم که دَمْنْ و شِت و هر چی که به فکرت رسید حتی :| ولی بذا بگم که علوم پایه برای این بساط لازم ممکنه باشه ولی کافی نیست؛ در واقع من تا سه روز پیش این شکلی نبودم، بودم حالا، اینقد ولی نه
میدونی چی شده بود؟ قبلا یه دندونی رو اِندو کرده بودم، سرِ امتحان جنین روکشش به فنا رفت و من وخت نکردم برم درستش کنم و فقط سعی کردم باهاش نجوم چیزی و بیشتر نابودش نکنم ولی خب همینجوری که سعی میکردم هیچیش نشه، هیچیش نشد، ولی سه چار روز بعدش، حدود امتحانای پاتو اینا، عدسی داشتم میخوردم با سنگ :| اینجوری شد که گوشه پری مولارِ راستِ بالا (؟) شیکست و من بدبخت شدم و حالا یه دندون خراب چپ داشتم یکی راست :| و نو وی تو اسکیپ :| ولی خب دکترم رفته بود سفر و منم با مسکن خودم رو کشیدم و برای شیش و هفتم اسفند وخت گرفتم ازش که،، علوم پایه افتاد نوزدهم، و من وختم رو منقل کردم به بیست و یکم و بیست و دوم و میدونی :| یه ماه و اندی زمان بسیار مناسبی برای شت و پت شدنِ دو تا دندونِ شت و پته :| ولی خب من فکرش رو نمیکردم همه درد هایی که میخواستن مخابره کنن رو میذارن برای همین یه هفته :|
آره خلاصه اینجوری؛ ولی خب اینا رو نمیخواستم بگم :| نه که گفتم هر چی مسکن زده بودم پرید، گفتم شاید سوال برات پیش بیاد که خب چرا مسکن عزیزم چیزی شده و اینا؟ گفتم بگم نه، فقط دندون درد نکشیدی که علوم پایه و عاشقی یادت بره و علوم پایه نداشتی که دندون درد و عاشقی یادت بره و عاشق نشدی که علوم پایه و دندون درد یادت بره! و وات دِ ....!

می خواستم بگم داشتم میخوندم؛ چیو؟ اینو! بعد دیدم نمیتونم بخونمش و زیر نکات مهمش خط بکشم واقعا :\ و پا شدم رفتم یه چرخی بزنم که دیدمش؛ کیو؟ اینو! البته این شکلی نبود اولش :| رو دیوار واستاده بود شاخک هاش رو تکون میداد لعنتی :|
همین دیگه این لحظه لحظه ایه که من می تونم به عنوان یه شروع جدید ازش یاد کنم همیشه؛ لحظه ای که من متوجه شدم می تونم تنها زندگی کنم
  • نفس نقره ای

٢٢٤. لقبِ پدر جدِ خلاصه نویسیِ ایران رو با افتخار تقدیم میکنم به خودم که ده روز قبل امتحان همچنان دارم خلاصه می نویسم و به حداقل یک ماه زمان برای خوندن خلاصه هام نیازمندم :|


٢٢٥. من فکر میکردم آناتومی فقط یه بار پدر آدمو درمیاره ولی اشتباه می کردم؛ آناتومی بارها و بارها می تونه به راحتی این کارو بکنه!!!

٢٢٦. میگه همه فلانی ها رو فلان عصب، عصب دهی میکنه به جز این و این و این و این و این که از اون و اون و اون و اون و اون عصب می گیرن :|

٢٢٧. یه ماشینه هست که متوجه شدم هر شب حول و هوش یک دو از کوچه رد میشه؛ با ولوم شونصد و آهنگ "آخرشم تا آخرِ شب من موندم اون خاطرات و فلان و بیسار"! هر شبا، هرشب! لعنتی خب این چیه گوش میکنی؟ یه آهنگ دیگه نداری واقعا؟ آخه چرا این همه غصه میخوری؟ بابا جوونی هنو بیا برو سر زندگیت دیوونمون کردی :|

٢٢٨. واحد روبه رویی یه پسر شیش هفت ساله دارن که جهت یابیش در حد یه بوقلمونِ مرده ست :| همیشه اول میاد زنگ ما رو میزنه؛ تازه نق هم میزنه قبل وا شدن در که من از مدرسه میام خسته ام چرا اینقد دیر وا میکنی :|

٢٢٩. غمِ امتحان خورم یا فراقِ یار کشم یا چی؟ تایم اوت لعنتی؛

٢٣٠. وینتر ایز کامینگ متاسفانه و غمِ ماجرا اینجاست که چیزی برای ذخیره کردن وجود نداره 
  • نفس نقره ای