نفس های نقره ای

بی منت بخوانید!

نفس های نقره ای

بی منت بخوانید!

٢٢٢. همه آلفا یک ها جز دسته آلفا یک هستن!!! به جز آلفا یک ماکرو گلوبولین که جز آلفا دو هاست؛ حسشو میفهمی؟ جایی که نباید باشه هست و جایی که باید باشه نیست!


٢٢٣. اوبر: آخرین باری که دیدمش بهش گفتم: گوش کنین سرژ، افسردگی یه مخمصه‌ست. کسی نمی‌تونه کمک‌تون کنه. کسی کاری براتون نمی‌کنه، تنها راه علاج اراده‌ست، اراده، اراده. این حرف من حالش رو سه برابر بدتر کرد. اصلاً نباید چنین چیزی بهش می‌‌گفتم. عاطل و باطل مونده بود با چنان نگاه مخوفی که به عمرم ندیده بودم.
اینس: اگه من افسرده بودم و بهم می‌گفتن اراده، اراده، خودم رو یه راست از پنجره پرت می‌کردم پایین.

#سه_روایت_از زندگی / #یاسمینا_رضا / #فرزانه_سکوتی

+ عنوان رو از نامجو بشنوید
  • نفس نقره ای


شهریار رو خیلی بیشتر از قبل دوس دارم! شاید واسه این شعر؛ اونجا که میگه

فشردم با همه مستی به دل سنگِ صبوری را
ز حال گریه ی "پنهان"، حکایت با سبو کردم

و یکم بعد که میگه
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز "پنهانی" تو را هم آرزو کردم

و اون آخرا که باز میگه
تو با اغیار پیشِ چشمِ من می در سبو کردی
من از بیمِ شماتت گریه "پنهان" در گلو کردم

+ عکس از همون جای همیشگی :))
  • نفس نقره ای

اگه میتونستم برای خونم به جای مبل، اُپِن بخرم حالم خیلی خوب میشد فک کنم، چون میدونی، همیشه از چارزانو نشستن روی اپن منع میشدم؛ هرچند برام مهم نبود و نیست و من همچنان جایی که مامان نباشه اپن رو به هر جایی ترجیح میدم؛ چارزانو نشستن روی اپن و خیارشورِ تنها خوردن و قارچ و سیب زمینی خام خوردن و شیرخشک به جای شیر خوردن و موهام رو بعد از حموم خیس خیس بالای سرم جمع کردن و توی تراس یا جلوی تلویزیون مسواک زدن و یه عالمه چیز دیگه رو من ازشون منع شدم ولی با تمام قدرت انجامشون دادم؛ همیشه و هر روز تا امروز! چرا چون حالم رو خوب میکرد و هر آدمی اگه بیمار نباشه کارهایی رو که حالش رو خوب میکنن انجام میده :/ مگر، دقیقا مسئله همین مگرِ لعنتیه! مگر اون چیزِ لعنتی که حالت رو خوب میکنه با عقایدِ سوپر ایگوت مغایر باشه :| بعله باید بگم که روان شناسی هم یکی از دروسیه که توی علوم پایه هست

میگفتم مگر اینکه با سوپرایگو مغایر باشه، و متاسفانه از اپن و قارچ و اینا که همیشه بی آزار باهاشون زندگی کردم، رسیدم به یه سری چیز میز که دوسشون دارم ولی به شدت سوپرایگوم رو تحت فشار قرار دادن! و این چرنده لعنتی؛ جدا میگم من اصلا از جدالشون خوشم نمیاد
میخواستم اینو بگم ولی، تو خونه ما هیشکی اسنوکر دوست نداره، البته منم بازی نمیکنم ولی خب مسابقاتش رو دنبال میکنم معمولا، مامانم همیشه متنفر بود؛ مامان من همیشه از کارای من متنفره البته ولی خب چه اهمیتی داره، چون من اسنوکر خیلی دوس دارم؛ و به خاطر تنفر بقیه نمیتونم دوسش نداشته باشم

چند شب پیش، موهامو خیس جمع کردم بالای سرم و چارزانو نشستم روی اپن و یه بشقاب سیب زمینی و قارچ خام و هویج رو نمک زدم و سه ساعت اسنوکرِ هملتون و کارتر رو دیدم؛ و سعی کردم، قسم میخورم که سعی کردم حالم خوب شه باهاشون؛ ولی نشد! من قسم میخورم که احمقانه کلاهم رو برنداشتم و تسلیم نشدم ولی باور کن، باور کن کز هر چه در خیال من آید، نکوتری!

+ میخواستم حال و هوای وب رو عوض کنم :| نمیدونم چرا تهش اینجوری شد!
  • نفس نقره ای

میدونی من کلا آدم درک کننده ای هستم؛ فک کنم از بچگی همین بودم البته! ما درک کننده ها میریم جلو و میپرسیم، چرا ناراحتی؟ چرا نیستی؟ چرا با من حرف نمیزنی؟ چیزی شده؟ خوبی؟ ماها اگه بهمون بگن حالم بد بود فلان چیزو گفتم یا چی میگیم مهم نیست یه لبخند هم میذاریم تنگش! آخه ما خیلی خوبیم خیر سرمون!! یه عالمه احتمال داریم تو سرمون، کار داره الان حتما؛ خوابه؛ عصبانی بود خب؛ نکنه چیزی شده؛ فکرش درگیره؛؛؛؛ ماها خیلی جاها بار رفاقتامونو تنهایی به دوش میکشیم، خیلی جاها خیلی چیزا سرمون خراب میشه، خیلی برچسبا میخوریم؛ جاهایی که باید باشیم هستیم، جاهایی که دوستمون، عزیزمون، همکارمون، نیاز داره به یه نفر، هستیم! سایلنت نیستیم عموما، میترسیم یکی باشه که شبی، نصفه شبی، دمِ صبحی، کار داشته باشه باهامون! نه شروع کننده دعواییم نه تموم کننده؛ معمولا هم اون موجودی هستیم که میشنوه بعدا حرف بزنیم الان خوب نیستم!


راستش چشمم توش شن رفته بود دو سه شب پیش، اذیتم میکنه یکم نیگا کردن به گوشی ولی اونقدر صدای باد و رعد وحشتناکه و میترسم که خوابم نمیبره و تاکی کارد شدم!

ولی میدونی یه جاهایی ما، خودمو میگم! خسته میشیم! یه جاهایی که یه امتحان سخت داری، بیست تا کتاب رو هم سوار شده، ته پنج ماه بدون یه استراحت درست و حسابی، پنج ماه تشنج، پنج ماه پر از دست دادن،، و ندیدن و دور بودن! ته این پنج ماه که هی درک کردی و درک نشدی و هی پرسیدی و هی موندی و هی و هی و هی؛ شات داون میشی! قبلا گفته بودم قلب مثلا، تا یه جایی استرس رو دووم میاره و بعد از اون تغییرِ برگشت پذیرش میشه برگشت ناپذیر؛ من الان یه درک کننده هستم که شدم یه سوال گنده! من که این همه فهمیدم همیشه، من که این همه قضاوت نکردم، من که این همه حق دادم و این وزنه هه رو بیشتر کشیدم همیشه، دیگه شت و پت شدم و بسه
  • نفس نقره ای

٢١٩. علوم پایه دو هفته رفت عقب؛ احمقیم ما چون! یعنی مهم نیست دو هفته خودمون رو خفه کردیم و شب و روز نخوابیدیم که به امتحان برسیم و کلی واسه تعطیلاتمون برنامه ریختیم و بلیط گرفتیم! حتی اگه اینا هم به درک، اونقدر این دو سه هفته بهم فشار اومده که حالا که رفته عقب امتحان عملا نو انرژی، نو انگیزه، نو برنامه، جاست اسلیپ از اِ خرسِ قطبی


٢٢٠. رضا.صا.دقی تو دور.همی میگه تزریق اشتباهیِ یه دکتر باعث شده عصب سیاتیکم آسیب ببینه ؛ با پیگیریِ خونواده و اینا حس همه جا برگشت به جز زانو ها!
خدایا ممنون که ما میدونیم عصب سیاتیک اگه آسیب ببینه همه بدن تحت تاثیر قرار نمیگیره، و ما میدونیم که تزریقات رو پزشک انجام نمیده، و میدونیم که شبکه لگنی به کجاها عصب میده و دو تا زانو با هم تو تزریق شت و پت نمیشن و مرسی که ما میدونیم پولیو چیکا میکنه؛

٢٢١.
ای که شمشیر جفا بر سرِ ما آخته ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته ای
  • نفس نقره ای

تو این کتابه نوشته بود که یه جاهایی از مغز رو که با یه سوزن فشار بدیم، طرف یهو میگه مثلا الان فلان جا واستادم من، فلانی پیانو میزنه و بهمانی لباس کاهویی :| پوشیده و اینا! حالا اینکه ما تو روزمره مون اینا رو یادمون نمیاد واسه اینه که سوزن نمیخوره بهشون؛ اگه سوزن بخوره دقیقا هرچی ضبط شده پخش میشه!

دو سه شب پیش تو ساحل به مغز من یه سوزن خورد!! دریا خیلی عصبانی بود، باد و بارون و موج و همه چی قاطی شده بود؛ همه آشغالایی رو که روونه دریا کرده بودیم رو پس میزد، ردِ موج هم نمیموند روی شن، محکم میکوبید و میرفت عقب و دفعه بعد محکم تر و جلو تر میومد؛ خلوت شده بود، همه رفته بودن تقریبا؛ مجنونا کمن چون!
یه آقای میانسالی رو دیدم، نیمرخش رو فقط، داد زد صدرا بریم، و یه صدرای ده دوازده ساله که میدوید و از تخته سنگا میرفت بالا سمت اون آقاهه!! فک کنم سوزن اصلیه همینجا خورد به یه جایی حوالی لوب تمپورالم؛ صدرا، صدرا، صدرا،، صدراها کمن آخه، صدراهایی که موهاشون فرفری باشه مخصوصا
تو کتابه میگفت خیلیا معتقدن که حتی خاطرات قبل از تولد هم، از وختی که مغز تشکیل میشه ضبطه یه جا، فقط هنوز نمیدونن کجا رو باید سوزن بزنن!!
صدرا خیلی بزرگ شده بودا، نمیدونم شاید اونم یه روزی سوزن بخوره به یه جایی تو مغزش و منو یادش بیاد!

ولی میدونی من دلم میخواست توی اتاق تاریک خوابیده بودم و یه سوزن که ریتمیک میره عقب و میخوره به یه نقطه و من ناخوداگاه میگم "دارم ماه رو نیگا میکنم، منتظرم که بیاد، اوناهاش اومد،،"
  • نفس نقره ای


به نوادگانش بگویید؛ روزهایی بود که با روحِ خراشیده (!!)، چشمانِ خسته و قرمز و خوابالو (مرحوم علی رغم اینکه ساعاتِ خواب خود را افزایش داده بود باز هم خسته بود یحتمل روحِ حریصی داشت اند مِیْبی جسمی کم خون؛ مدام خوابِ بیشتر طلب میکرد ولی علوم پایه مجالش نداد!)، تنی رنجور (آسیب دیدگیِ منتها الیه یا علیه چپِ پیشانی، جایی حدود نبض تمپورالِ سوپرفیشیال)، اعصابی مخطوط (خط خطی) و غیره و غیره و غیره، کنجی می نشست (بخوانید پخش میشد، ولو میشد یا چی؛ خلاصه حداکثر سطح تماس ممکن را با زمین داشت)، شیر (بخوانید شیرخشک، همگان ملامتش میکردند که شیر بخور، اینا چیه میخوری؟ ولی وی با طمأنینه همیشگی خود حتی حوصله نداشت مشت محکمی بر دهانشان بکوبد) و قهوه و کاپوچینو و هات چاکلت و حتی دارچین و پودر سنجد را قاطی کرده، با ناامیدی به کتاب هایش زل میزد و قلپی از معجون آرام بخشش میخورد و زیرِ لب پیچکِ ابی را زمزمه می نمود!
وی بود و سعدی و کتاب هایش و آهنگ هایش و شیرخشک ها و کافئین هایش و چشم هایش که هی ضعیف تر میشد! وی بود و فکرهایش که تا بصل النخاعش را سرطانی کرده بودند اند نو وی تو کِر! و مازوخیسمش و سه دسته چیز!! اول چیزهایی که هیچوقت نبودند، دوم چیزهایی که یک زمانی بودند ولی حالا دیگر نبودند و سوم چیزهایی که بودند ولی باید نمی بودند؛
اِنی وِیْ؛ به نوادگانش بگویید، عزیزانم، اصلا مهم نیست که شما خسته هستین و یا چی، همیشه و در هر سن و شرایطی محکوم به ادامه دادن هستین اَند نو وِیْ تو گریز، سو نهایت کاری که میتونین بکنین اینه که بشینین مثل هایده بگین "همه با هم قهر، همه از هم دور، روزا مثل شب، شبا سوت و کور، روزاااای روشن خداااحافظ" و ادامه بدین حتی اگه مردا سرِ کار و زنا تو زندون باشن!!! ولی خب یه راه دیگه هم هست؛ شوما خونتون مورچه داره گوش کنین و هیچیم به هیجا، وی نتوانست، شما اگر میتوانین (!) ایول به وَلتون
  • نفس نقره ای

میفرمان که حافظه اینجوریاست که رمزگردانی میکنی یه سری چیزارو میفرستی اندوزش شن که بعدا بازیابیشون کنی!

باز هم میفرمان که مهمترین علت فراموشی، ناتوانی در بازیابیه!
مجددا تو پاراگراف بعدی میفرمان که مهم ترین مکانیسمی که بازیابی رو مختل میکنه تداخل هستش!

ولی هیجا نمیفرمان که آناتومی که سه ترم رمزگردانی شده، دقیقا کجا اندوزیده :| شده که بازیابی نمیشه الان یا حداقل با چه درسی تداخل پیدا کرده؛ حداقل یه درس این وسط باید مثل آدم بازیابی شه دیگه یا نه :| یا همه درسا با هم تداخل پیدا کردن، یا یه چیزی این وسط با مغز من؛
  • نفس نقره ای
  • نفس نقره ای
  • نفس نقره ای